جهت اينكه بگوئيم هنوز نمرده ايم
همی یادم اید ز عهد قدیم
که بودم سبکبال همچون نسیم
پی کسب دانش مسافر شدم
ز شهر و دیارم منافر شدم
رسیدم به کرمان سرا پا امید
سر از آرزو پر به نحوی شدید
شنیدم بسی طعنه تند و نیش
همی شرمم آمد ز شلوار خویش
گشادی و تنگی در آن روزگار
مهمتر بد از درس آموزگار
به شلوار و تی شرت و رنگ و لعاب
گذشت اولین سال درس و حساب
به سال دگر ما سیاسی شدیم
و خواهان حرف اساسی شدیم
در آن سالها جلسه و گفتمان
مهمتر بد از دانش عالمان
از آن پس کمی خوب و عاقل شدیم
به کسب فن و علم ، مایل شدیم
چه شبها که تا صبح خوابم نبرد
چه حق ها که استاد از ما نخورد
نبودن به انبوه مشروطیان
مهم تر بد از علم در آن زمان
پس از آن زمانی گرانمایه بود
که هر کس یکی عشق را پایه بود
یلان جوان نگون بخت بوم
گزین کرده معشوقه ای را خدوم
به هر جا که رفتی پی اش بی درنگ
دویدندی آن عاشق گیج و منگ
در آن روزگار عشق و دیوانگی
مهم تر بد از علم و فرزانگی
عجب روزگاری چو قند و عسل
برفت و نگردید دیگر بدل
چه بیهوده دلواپسیها که بود
چه تنهایی و بی کسی ها که بود
چه درسی بخواندیم یادش به خیر
چه اشکی چکاندیم یادش به خیر
در این لحظه به شاعر خبر می رسد که طرح تفکیک جنسیتی دانشجویان دوباره در دستور کار قرار دارد و
رخ آن شوخ پنهانی نمائید
و از ما رفع حیرانی نمائید
امان از آن کمان ابرو که دیدم
مسلمانان مسلمانی نمائید
جدا باید بگردد آب و آتش
که رفع صنع یزدانی نمائید
نباید کس ببیند روی او را
اگر بیند پشیمانی نمائید
میسر چون نگردد وصل معشوق
برایش گرده افشانی نمائید





