تبليغاتX
طنز و کاریکاتور کرمان

طنز و کاریکاتور کرمان

طنز و کاریکاتور اجتماعی

جهت اينكه بگوئيم هنوز نمرده ايم

همی یادم اید ز عهد قدیم

که بودم سبکبال همچون نسیم

پی کسب دانش مسافر شدم

ز شهر و دیارم منافر شدم

رسیدم به کرمان سرا پا امید

سر از آرزو پر به نحوی شدید

شنیدم بسی طعنه تند و نیش

همی شرمم آمد ز شلوار خویش

گشادی و تنگی در آن روزگار

مهمتر بد از درس آموزگار

به شلوار و تی شرت و رنگ و لعاب

گذشت اولین سال درس و حساب

به سال دگر ما سیاسی شدیم

و خواهان حرف اساسی شدیم

در آن سالها جلسه و گفتمان

مهمتر بد از دانش عالمان

از آن پس کمی خوب و عاقل شدیم

به کسب فن و علم ، مایل شدیم

چه شبها که تا صبح خوابم نبرد

چه حق ها که استاد از ما نخورد

نبودن به انبوه مشروطیان

مهم تر بد از علم در آن زمان

پس از آن زمانی گرانمایه بود

که هر کس یکی عشق را پایه بود

یلان جوان نگون بخت  بوم

گزین کرده معشوقه ای را خدوم

به هر جا که رفتی پی اش بی درنگ

دویدندی آن عاشق گیج و منگ

در آن روزگار عشق و دیوانگی

مهم تر بد از علم و فرزانگی

عجب روزگاری چو قند و عسل

برفت و نگردید  دیگر  بدل

چه بیهوده دلواپسیها که بود

چه تنهایی و بی کسی ها که بود

چه درسی بخواندیم یادش به خیر

چه اشکی چکاندیم یادش به خیر

در این لحظه به شاعر خبر می رسد که طرح تفکیک جنسیتی دانشجویان دوباره در دستور کار قرار دارد و

رخ آن شوخ پنهانی نمائید

و از ما رفع حیرانی نمائید

امان از آن کمان ابرو که دیدم

مسلمانان  مسلمانی   نمائید

جدا باید بگردد آب و آتش

که رفع  صنع یزدانی نمائید

نباید کس ببیند روی او را

اگر بیند پشیمانی نمائید

میسر چون نگردد وصل معشوق

برایش  گرده افشانی  نمائید


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:40  توسط مهدی  | 

ميز

به سانديسي نمي ارزد بهاي جان شيرينم

به كيكي گر طلب كردي بر اندازم دل و دينم

به عهد خاتمي خوردم كباب و دوغ اصلاحي

اصولي مي شوم اكنون كه نزديك تو بنشينم

الا اي ميز شيرينم تو اي عقلم تو اي دينم

نباشد جز تو درماني ، كه باشد مهر تسكينم

اگر روزي بنا باشد تراشم ريش و پشمم را 

نباشد كت و شلواري به جز تي شرتي و جينم

به هر رنگي به هر شكلي برايت زود مي چرخم

مبادا دوريم از تو ، مبادا دوريت بينم 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:21  توسط مهدی  | 

خوش باورانه

عجب قبضی بیامد درب خانه

کشید ازقلبمان آتش زبانه

شمردم چند باری صفرهایش

بشد برقی ز چشمانم روانه

سرم محکم به دیواری بخوردی

به سمت دیگری کردش کمانه

گرفتم مبلغ موجودیم را

از آن منها بکردم دانه دانه

بهای گاز و برق و آب و نانم

برنج و مرغ و ایضا هندوانه

و بعد از آن کمی از احتمالات

برای دفع آن سنگ مثانه

هر آنچه می چلانم خرج ها را

کم آید مبلغی اندر  میانه

بکردم جستجو تا باز بینم

چه باشد علت نقص خزانه

بیادم آمد این مطلب که باید

نگه دارم دلیلش محرمانه

که کردم مبلغ یارانه ام را

هزینه بهر آن خوش باورانه

یکی زیبا عروسی پشت شیشه

که با من عشوه ها کردی شبانه

خریدم یک موبایل تاپ و زیبا

و پز دادم به هر کس خسروانه

بگفتم با عیالم بهر این خرج

گرفتم از رئیسم استعانه

نباشد دیر تا رسوا بگردم

نماید تیره روزم را به خانه

بکوبد کله ام را از دو جانب

نماید گردیش را استوانه

عجب کاری بکردم وای برمن

نمودم فکر های ابلهانه

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 22:14  توسط مهدی  | 

به خاطر ریچل

شاید امروزه کمتر جوانی باشد که عکس یکی از ستارگان پر زرق و برق امریکایی بر دیوار اتاقش نباشد و بر دیوار اتاق من عکس این یکی است . ریچل کوری

23 سالش بود اما بیش از این ها می فهمید . بسیاری از حسین ها علی اکبر ها و اباالفضل های ما آرزو دارند در آمریکا باشند . پارتی بروند مشروب های درجه یک بخورند و کسی نگوید بالای چشمشان ابرو . البته حق دارند زندگی خودشان است . اما من ریچل را دیوانه وار دوست دارم چون آمریکا را رها کرد تا ابا الفضل زمانه باشد . و این جوان بی حجاب مسیحی تارک الصلاه شاید گاهی شرب خمر کرده آمریکایی امروز امام من است . به قبله اش نماز میخوانم . و اگر بتوانم گرد مزارش در واشنگتن می گردم و سینه می زنم . 

او از من و امثال من مرد تر . شیعه تر . انسان تر . شجاع تر . و نزدیک تر به خدا بود

او از دانشگاهش در اولمپیا مرخصی گرفت . به فلسطین آمد . و خودش را سپر بلای کودکان مسلمان قرار داد تا خانه شان را ویران نکنند . 

با بولدوزر ضد گلوله شان از رویش رد شدند پاهایش را از بدنش جدا کردند . سینه و جمجمه اش را شکستند . 

تا خانه مسلمانی را ویران کنند . آن گاه که من در خانه ام نشسته بودم . 

http://www.miftah.org/Display.cfm?DocId=1866&CategoryId=23

http://en.wikipedia.org/wiki/Rachel_Corrie

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:6  توسط مهدی  | 

باران همه جوره رحمت است .

شاید همه جور رحمتی را از باران بتوان شمرد جز این یکی را که ما دیروز شاهدش بودیم . 

شما هم البته آقایان را می فرماییم اگر احیانا سفری با را با هواپیما و هواپیمایی هما رفته باشید حتما تصدیق می کنید و جود مهماندارانی را از  جنس حور و پری در میان آسمانها که برای شما خوراکی های یخ زده بی مزه می آورند و با لبخند از شما می خواهند تا پشتی صندلیتان را به حالت عمودی برگردانید . خلاصه نمی خواهم شرح دهم که در چنین لحظاتی معمولا چه در ذهن آقایان می گذرد . اما سرگرمی همگان در این یک ساعت پرواز معمولا نگاه کردن به این خانوم هاست البته از آن نگاه ها . اما آنچه برای بنده جالب بود این بود که در صفر آخر ناگهان هوا بارانی و ابری شد و خلاصه باران که همه جوره تا بحال رحمت بود این بار نوع دیگری از رحمت را نشان داد و با تکان دادن های پی در پی هواپیما خانم  مهماندار را که به سمت عقب هواپیما در حرکت بود یک به یک به صورت نوبتی در آغوش مسافران عاشق می انداخت و با آن که خانم مهماندار از تک تک آقایان طلب بخشش میکرد کاملا واضح و مبرهن بود که هیچ کدام از آقایان نه تنها ناراحت نمی شدند بلکه کاملا با لبخندی حاکی از رضایت تمام رو به آسمان کرده و خداوند را بابت فرستادن باران شکر میکردند . البته لازم به توضیح نیست که عرض کنیم وقتی ایشان به صندلی این جانب رسیدند هواپیما هیچ تکانی نخورد و حادثه ای رخ نداد . خیالتان راحت باشد . 

بزن باران که باریدن ثوابه

ثوابت درد دلهای کبابه

نزن جوری که ما را چپ نمایی

ولی نم نم بزن اوضا خرابه

اگر بارون نباره وقت پرواز 

تموم نقشه ها نقش بر آبه

کمی آهسته تر ای جان شوفر

چه وقت سرعتو میل شتابه ؟

چنان باران دگر گون کرده ما را

تو گویی بهمن است و انقلابه

چنان شوری فکنده بین یاران 

که بی باران سفر کردن عذابه

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 21:57  توسط مهدی  | 

حدیث بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جانبود

کاشکی نمی کردم چون که ندارد سود

بس که دغلبازی بس که ریاکاری

دشمن ما هستی چاکر اغیاری

چون نبود یاری همدم و غمخواری

عاشق تو هستم از سر ناچاری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 23:42  توسط مهدی  | 

هر چه هم که بگذرد . هر چه هم که بشود امام تکرار ناشدنی است

شاید شنیده باشید . اما من می نویسم صد بار شنیدنش ارزش دارد


دیر وقت شده بود. تا آن زمان هیچ کس امام را آنقدر عصبانی ندیده بود . گفت یک نفر را بفرستید تلافی کند . کسی پاسخی نداد . گفت اگر نمی روید خودم بروم . بلاخره یک نفر را فرستادند . مرد به خانه سفیر روسیه رفت . در زد . گفت از طرف شخص امام برای سفیر پیغامی آورده ام . گفتند سفیر خواب است . گفت بیدارش کنید پیغام مهمی است . مرد به ملاقات سفیر رفت و بلا فاصله سیلی محکمی به گوش او زد . و گفت  :((این تلافی سیلیی که توی گوش سفیر ما در روسیه زده اید )). 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:34  توسط مهدی  | 

که خنده گرگ از حماقت گوسفندان است

بشنو از نی چون حکایت میکند

قصه هایی را روایت می کند

آنچه با زحمت زمانی کرد دیو

آدمی اکنون چه راحت می کند

کار دنیا تا شده رنگ و فریب

شیری از آهو حمایت می کند

در میان جنگ موشان بهر نان

گربه می آید وساطت می کند

نزد قصابی رود گوساله ای

وز جدایی ها شکایت می کند

روبهی مرغان روشنفکر را

نزد همسرها شفاعت میکند

نعره های الغیاث   گله را

گرگ می آید اجابت می کند

راه را دیگر نبندد راهزن

پشت میزی شهر غارت میکند

من چه گویم باشما چون روشن است

کارهایی که سیاست می کند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:43  توسط مهدی  | 

تصادفات جاده ای

۲۳ کشته و ۱۲۳ مجروح تنها در تصادفات جاده ای روز گذشته در کشور .

ای جوانان پشت فرمانها

ای ندیده صفای بستانها

بی خیال این همه اخبار

بشتابید بر گلستانها

بروید سمت باغهای قشنگ

سمت گلبوته ها و ریحانها

مرگ هر کجا که وقتش شد

می ستاند تمامی جانها

گاز ها را فشار باید داد

بی مهابا به سبک حیوانها

ما به مقصد رسیم و خوش باشیم

گور بابای جمله انسانها

هر کسی تند می رود مرد است

هر کس آهسته جزو نسوانها

بروید سر دماغ و گلگویان

بتوکلید الا  مسلمانها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:17  توسط مهدی  | 

عاشقتم کروبی

من یک چیزی رو متوجه نشدم . و اون هم این که شیخی که نه اصلاح طلب ها بهش رای دادن نه دیگران برای چی در بیانیه های گوناگون داخلی و خارجی خودش رو نماینده ملت معترض ایران میدونه؟ ابیات زیر را در وصف وی سرودیم

هر کس که به کروبی وفا داری کرد

خوش نابغه ای را مدد و یاری کرد

آن شیخ دغل که هر کس.ش پولی داد

بی چون و چرا گرفتو همکاری کرد

 

شهرام بگفتا که تو را مکه برم

از بهر تو خانه ای مجلل بخرم

گر لطف نمایی به قلم فرسایی

تا من ز قوانین اضافی بپرم

 

آن شیخ که اسپانسر او  شهرام است

مانکن و علیشمست به او  خدام است

باور نکنم  که گفته باشد بازم

دلداده و دلشکسته اسلام است

 

گفتند که ای شیخ چنین پول کلان

این مال و منالو این همه جنس گران

آورده ای از کجای خدمت به نظام؟

گفتا که اجازه ای گرفتم ز فلان (ره)

 

گفتند فلان خودش بسی ساده بزیست

درویش تر از فلان بیاور چه کسیست؟

چون بر تو چنین کاخ مجلل خوش داشت؟

بر روی سرم ببین کنون شاخی نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 22:28  توسط مهدی  |